خرید بک لینک
باورم نمیشود که دارم این کار را با خودم میکنم ! انگار دیوانه شدم ! هِی یه چیزی بهم میگه نکن نرو ولی از طرفی… نمیدونم ، چی؟ نمیدونم ؟! اگر اینطوریه اگر شک دارم که باید دست نگه دارم باید همین الان دور بزنم و برگردم اینکارم البته نمیتونم بکنم اما میتونم که اولین ایستگاه بپرم پایین. اطرافمو نگاه میکنم

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

لبخندی از تلخی میزنم . - با گبی و مایک قراراست تمرین گروهی این هفته را حل کنیم ، نمیدانستی ؟ کیفم را روی میز می گذارم و پهن می شوم روی صندلی . سعید هنوز ایستاده و همینطور که اطراف را می پاید سعی دارد دست به سرم کند . -کجا قرار داری؟ چرا به من نگفتی ؟ ساعتش را نگاه می کند . -نگفتم ؟! طبقه سه ، گف

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

با صدای زنگ ساعت از جا پرید ساعت را مخصوصا برای یک ربع زودتر کوک می کرد تا نفسش جا بیاید و به اعصابش مسلط شود .از روزی که آن اتفاق افتاده بود از شنیدن هر صدایی به خصوص زنگ تلفن کنترلش را از دست می داد و بی اختیار وحشت می کرد .آن خبر را تلفنی گرفته بود و هم چنان مبهوت بود که چطور طوفانی این چنین زن

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

اتوبوس مدام می ایستاد و مسافر سوار می کرد . بچه مدرسه ای ، دانشجو، پرستار ، معلم و یا کارمند . رعنا آهی کشید وبه بیرون نگریست ."او کجای این دنیا ایستاده بود ؟ " بغض گلویش را فشار داد ، دلش برای شوهرش تنگ شده بود برای حضور مهربانی که اجازه نمی داد آب توی دل رعنا تکان بخورد . مسافر کنار دستی رعنا بر

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

وارد خانه که شد عرفان با آغوش گرم به استقبالش دوید و دست هایش را دور کمر رعنا حلقه کرد. - مامان اومدی؟ -آره فدات بشم ، مادر جون کجاست ؟ پارسا؟ -داریم نقاشی میکشیم بیا ببین . دستی به سر عرفان کشید و چادرش را در آورد . -بذار اول اینها را سر جاشون بگذارم. -مامان چی خریدی؟ بستنی هم خریدی؟ صدای مادرش از

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

سرش از آن همه فکر شوم به دَوَران افتاده بود حتی از تصور آن خیال هم چندشش می شد . چادرش را روی صورتش پایین آورد و به دیوارسیمانی پیاده رو تکیه داد دانه های درشت عرق از زیرچانه و گردنش سر میخوردند و درجایی روی شکمش به هم متصل می شدند .آرام بدن لرزانش را رها کرد و روی زمین نشست .سردی آسفالت کف پیاده

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

تابلو شرکت را از دور دید و برای چندمین بار به خودش لعنت فرستاد از اینکه اتوبوس اول را از دست داده بود و دیرش شده بود دیروز از ذهنش پاک نمیشد ، پیش خود گفت "نه دیگر آن اتفاق نمی افتد " اما درهمان حال گرمای جوراب شلواری اضافه ای را که محض احتیاط زیر شلوار پارچه ای اش پوشیده بود حس میکرد . در نیمه با

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

دکتر سالک چیزهایی روی کاغذ یادداشت کرد و با لحنی آرام خطاب به دختر جوانی که در فاصله ی نزدیکی از او روی کاناپه ی راحتی دراز کشیده بود گفت: _ترانه حالا می خواهم از خواب بیدار شوی از پنج تا یک میشمارم وبا شنیدن عدد یک بیدار می شوی. منوچهر سالک از سی و پنج سال پیش که تحصیلاتش را در رشته ی روانشناسی و

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی